Two frogs
Two frogs
|
دو قورباغه گروهي از قورباغه ها از وسط جنگل حركت مي كردنند. دو نفر از آنها توي حفره ي عميقي افتادنند. وقتي كه قورباغه هاي ديگر ديدنند كه چه حفره ي عميقيه! به آن دو نفر گفتند كه صد در صد مرده ايد. آن دو نفر اين حرف ها را ناديده گرفتن و با تمام تواناييشان سعي مي كردن كه از اين حفره بيرون بيان. قورباغه هاي ديگر به آنها گفتند كه اين قدر تلاش نكنند كه تلاش آنها بي نتيجه است. يكي از قورباغه ها به حرف هاي قورباغه هاي ديگر گوش داد و ديگر سعي و تلاش نكرد سرانجام او پايين افتاد و مرد. قورباغه ي دومي با تمام سختي و توانايي اش به پريدن ادامه داد. يك بار ديگر صدايي از جمعيت قورباغه ها برخاست كه به او مي گفتند بس كن كه مردي از اين همه درد و رنج خود را خلاص كن و فقط بمير. او حتي سخت تر و بيشتر پريد و سرانجام از پسش برآمد. زماني كه او بيرون آمد قورباغه هاي ديگر گفتند آيا تو صداي ما را نمي شنيدي ؟ قورباغه به آنها گفت كه من ناشنوا بودم. او استدلال مي كرد كه آنها او را در تمام وقت تشويق مي كردنند.
|