روزي ماهي گيري صبح زود از خواب بيدار شد. هوا زياد روشن نبود تا به دريا برود. او بقچه ياي از سنگ ديد تا زمان خود را بگذراند. او شروع به انداختن سنگ در دريا كرد وقتي كه آخرين سنگ در دستش بود خورشيد بالا آمد و ديد كه اين سنگ يك الماس بود. او بخاطر بدشانسي كه از انداختن همه ي آنها در دريا داشت رفت.