Moral of story
روزي ماهي گيري صبح زود از خواب بيدار شد. هوا زياد روشن نبود تا به دريا برود. او بقچه ياي از سنگ ديد تا زمان خود را بگذراند. او شروع به انداختن سنگ در دريا كرد وقتي كه آخرين سنگ در دستش بود خورشيد بالا آمد و ديد كه اين سنگ يك الماس بود. او بخاطر بدشانسي كه از انداختن همه ي آنها در دريا داشت رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:1 توسط yenokshi
|