يك روز مرد اسبي خريد. اوبه آن اسب ياد داد كه هر وقت او گفت هللويا ( حمد خدا) اسب بايد برود و وقتي كه او گفت ( امين) اسب بايد بيستد. اسب فهميد و مخلصانه از اربابش اطاعت كرد.

يك روز، بهرحال، مرد داشت در كنار لبه ي پرتگاه اسب سواري مي كرد . او بسيار ترسيده بود ، كه فراموش كرد چگونه اسب را متوقف كند. اسب به سرعت به جلو پيش مي رفت. او داشت عصبي مي شد و فكر مي كرد كه آخرين روز زندگيش است.

بدون ترس، مرد شروع كرد به دعا كردن اما اسب هنوز توقف نكرده بود، فقط هنگامي كه مرد دعا خواندن را تمام كرد با گفتن ( آمين) اسب ناگهان در لبه ي پرتگاه ايستاد. مرد گفت هللويا( حمد خدا) با اه كشيدن از آسودگي به طور غير صحيح اسب دوباره با سرعت جلو رفت.